شهید محسن حججی
حالا اگر محسن بود حتما زمزمه ای زیر لب میگفت:
پنجره فولاد رضا برات کربلا میده برات کربلا میده
همان زمزمه ها شد یقینش و برات کربلا گرفت از امام رضا (ع) و بهتر بگویم برات قتلگاه
هر بار که مشهد می امد از اولین اردوی موسسه یاد میکرد از روزهای نوجوانی و از دعایی که یادش داده بودند; از امام رضا (ع) بخواه که خودش مربیت شود و تربیتت کند.
و سالهای صراط مستقیم زندگیش را حاصل همان تربیت امام رضا(ع) می دانست.
در اخرین اردوی مشهدش نوشته بود:
(میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که میرسد آیا، صدای من به صدایت
منو عبای شما؟نه، من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی، چقدرفاصله دارم
چقدر خوب شدآری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم، درست کنج گوهرشاد
بدون وقفه به باران، امان گریه نمی داد
یا غریب الغربا
آقا جان یادتان هست وداع آخر همه با هم دعای وداع خواندیم و به طرف حرمتان حرکت کردیم وسلام دادیم وبه شما گفتیم این وداع از روی ادب بود وسلام دوباره برای اینکه دوباره بخوانیدمان هرچه زودتر…زود.. زود… واکنون بعد از سه سال دوباره امده ایم…
مولای من ما برو بچه های شهید کاظمی هستیم اگر ما غریبه هستیم فکر نمیکنیم حاج احمد برایتان غریبه باشد همو که در نیروی هوایی هواپیما هایش را در اختیار بسیجی ها قرار میداد تا گروهی به پابوس شما بیایند، بعد از زلزله بم با اقدامی عجیب مردم بم را با هواپیما به مشهد اورد. اصلا اقا جان یادمان نمی رود یکبار یکی از همین هواپیماها نزدیک بود سقوط کند و به برکت نظر شما سالم بزمین نشست و حاجی سریع امد مشهد بزیارتتان.
اقا جان فراموش نمیکنیم وقتی تعدادی هواپیمای جنگی سوخو خریدند حاج احمد اصرار کرد و گفت اولین پرواز و افتتاحشان شان باید از مشهد باشد و همه گنبد و بارگاه اقا علی ابن موسی الرضا را طواف کنند و همین اتفاق هم افتاد، خودش همه خلبانها را توجیه کرد که چندین بار حرم را طواف کنند چون ما تحت سایه لطف حضرتیم
همان حاج احمدی که عاشق مادر عزیزتان بود و با شنیدن نام مادرتان بغضشان می ترکید و در چنین ایامی وقتی هواپیمایشان سقوط میکرد نام شریف یا زهرا بر سر زبانش بود تا عروج کردند آنهم در استانه عرفه و عید قربان و شدند مصداق بارز “و فدیناه بذبح عظیم” و شهادتشان شد تولد ما
درسه سال گذشته کربلاییمان کردید و به اردوی جهادی بردیدمان…رفتیم ومسجدی به نام مادرشما ساختیم وامسال تقریبا تمام شد، همزمان به کودکان روستایی تدریس کردیم و الفبای ولایت و محبتتان را به آنها اموختیم
وشاید صدای همین کودکان از پشت آن کوهای بلند به حرمتان رسید واجابت شد دیدار دوباره مان… نه شاید هم خودتان هجرت را وجهاد را قسمتمان کردید تا این روستاییان را بیاوریم به پابوستان
آری، اجابتمان کردید با صدای رضا رضای کودکان روستایی… اجابتمان کردید با دعای آن پیر زن روستایی که گفت هشتاد سال دارم پایم شکسته است و نمیتوانم راه بروم و تنها اروزیم زیارت حرم اقا امام رضاست.)
و حالا بالا و بالامقامتر از همه ما به زیارت می آیی. در میان انبوه مستقبلین که برای تو و خانواده ات آمده اند. تا شاید رمز راز تو را بفهمند. رمز راز سردادن.
دلم_هواى_حرم_دارد